تبليغاتX
یا ارحم الراحمین
چه یکتاست این حس... یکشنبه 27 مرداد1387 4:20 PM
ثانیه ها بی تو چه لاک پشت وار طی می کنند. نه!

بی تو چه ناجوانمردانه چو انبوه قطرات پشت کوه، بی راه رو به رو، بی راه گذر مانده اند.

قلبم در فراقت اغلب می گیرد.

 

آه...چشمه ی چشمان منتظرم امسال چه جوشانست.

آه...چه یکتاست این حس.

بغضت چو درپوشی بر سر قطرات مضطرب نفس های جوشانم سنگینی می کند.

خیالت لحظه ای ترکم نمی گوید که بمانند جان در پی کالبد، هستی ام بسته ی وجود توست.

هان! ای زندگی؟

صدایم را بشنو آنگه که فریاد برآرم:

در پی انتهایت حیرانم... 

که پایان تو همان؛ آغاز وصلم همان!

نوشته شده توسط رها  | لینک ثابت |

تالار مردگان (سفرنامه دو) پنجشنبه 24 مرداد1387 8:52 AM
  وارد صحن آزادی که می شی دست راستت یکم که جلو بری یه در باریک هست که سردرش نوشته بهشت ثامن الائمه.

بعد از اینکه از پله هاش پاییش می ری و باز یکم دیگه جلو میری، می رسی به جایی که اگه بار اولت باشه حتما اولش جا می خوری، مبهوتش می شی.

و شاید اولین کلمه ای که به ذهنت بیاد تالار مردگان باشه.

 

ستونهایی بلند و سفید با سنگ فرش هایی از جنس قبر. می خوای بری تو ولی شاید اگه حساس باشی که روی خونه های آدم های افقی پا نذاری تا به تهش برسی مدت ها طول بکشه.

راه می افتی...آروم آروم. گیج گیج...جلو قدم هاتو نگاه می کنی.

شاید با خودت بگی ای دل من؟ دل مرده من؟ زنده شو که این سرنوشت توست، کجای کاری؟؟؟

دلت می گیره. و حتی ممکنه از این همه مردگی منزجر بشی.

به یاد می آری اینجا حرم عشقه! فکر می کنی خوش بحالشون که حداقل همچین جایی افتادند...شاید تو همینم...

با درماندگی انکار کنی...اما پس چرا این بار صدایت را نمی شنوی؟!

بر روی قبری نوشته آرامگاه ...سلطنه، فرزند اعتماد السلطنه ی...وفات ۱۳۶۷ !

ناخودآگاه خندت می گیره...اینجا هم این حرفا خریدار داره آیا؟!!

بازم جلو می ری...رنگ قرمز آرامگاهش جلب توجه می کنه...شهید. به!

بازم رنگ قرمز و بازم و بازم...دلت باز می شه. می خندی!

حرمی. زیر سایه ی امام عشق. نوری در هوا سنگینی می کنه...سرتو پایین می ندازی ، چشماتو می بندی. تو دلت خبرهایی شده.

سمت سقف نگاه می کنی و سعی می کنی با همون چشمهای بسته ماوراشو ببینی.  

فکرتو متمرکز می کنی و بلندترین فریادت رو در سکوت محضت بلند می کنی...

ختم عمر بی برکت و پر از گناهو نمک به حرومیمو هر چه سریعتر ختم به شهادت بفرماااااااااااااااااااااااااااا

(و فقط شهادت...)

 

نوشته شده توسط رها  | لینک ثابت |

فرق دهاتی و شهری (سفرنامه یک) یکشنبه 20 مرداد1387 10:32 PM

روز اول سفرم بود. توی صحن انقلاب نشسته بودم.

 

صحن انقلاب

کنارم پیرزنی بود که معلوم بود اهل روستا هستو نمی دونم چرا ولی یه جورایی به دلم نشسته بود. لباس عشایری بلند، چهره ای آفتاب سوخته و لهجه ای جنوبی...

نماز اول رو که با هم خوندیم به خاطر همون حس خوب دلم می خواست قبل از هر کس دیگه ای اول به ایشون دست بدم. دستمو که طرفش گرفتم اول نگاه کرد و بعد از مکثی که از تعجب برمی یومد همونطور که بهم زل زده بود دستمو گرفت. آخی..

بعد از نماز دوم باز دستمو دراز کردم به خیال اینکه دیگه راحته و می دونه باید دست بده.

دستمو گرفت ولی اینبار سمت لب هاش برد تا ببوستش...

 

نمی دونم خاصیت  شهر چیه که بعضی چیزها رو از ذهن...نه از دل آدماش پاک می کنه!

 

نوشته شده توسط رها  | لینک ثابت |

مسافر یکشنبه 13 مرداد1387 0:14 AM

دارم می رم پابوس آقای مهربونمون

 

از همگی حلالیت می طلبم

التماس دعا 

نوشته شده توسط رها  | لینک ثابت |

اللهم صل علی محمد و آل محمد چهارشنبه 9 مرداد1387 10:15 PM

 

تولد اسلامو هر چی مسلمونه بر همگی مبارککککککککککککککک...

 

(البته به قول قرآن اسلام از همون اولش به عنوان دین همه ی پیامبران بوده ولی با ظهور خاتم الانبیا به کمال رسیده و به همین ترتیب مسلمان ها)

تو مناجات عاشقانه مسجد کوفه (قسمت آخرش آیه ی قرآن هست) یه فراز هست که خیلی دلنشینه که می گه:

اللهم انی اسئلک الامان یوم لا ینفع مال و لا بنون الا من اتی الله بقلب سلیم

انشالله که در پرتو قرآن و اسلام و اهل بیتمون و بابای مهربونمون وقتی می ریم پیش خدا اینجوری با قلبی تسلیم و سلامت خدمتش برسیم.

 

از سخنان گوهر بار حضرت محمد صل الله علیه و آله:

(منبع: سیره نبوی...)

* مسلمان آن است که مسلمانان از دست و زبان او در آسایش باشند.

* بدترین مردم کسی است که گناه را نبخشد و از لغزش چشم نپوشد و باز از او بدتر کسی است که مردم از گزند او در امان و به نیکی او امیدوار نباشند.

* چون تو را ستایش کنند بگو ای خدا مرا بهتر از آنچه گمان دارند بساز و آنچه را از من نمی دانند بر من ببخش و مرا مسئول آنچه می گویند قرار مده.

* نفرین باد بر کسی که بار خود را بر دوش دیگران بگذارد.

 

 

نوشته شده توسط رها  | لینک ثابت |

یا حسین یکشنبه 6 مرداد1387 5:47 PM

قرار بود امشب مراسم بازگشایی حسینیه باشه...زودتر راه می افتم تا قبل از شلوغی بتونم وارد حسینیه بشم. از قسمت بازرسی می گذرم و می مونم. یه نگاه به حسینیه نیمه تموم می اندازم و یه نگاه به حسینیه همیشگی. بچه ها دارن از تو حسینیمون خارج می شن. این یعنی اینکه حسینیه باز شده و می تونم واردش بشم. آروم آروم به طرف در حسینیه می رم. وارد می شم.

بچه های تدارکات دارن با ذوق و شوق کار می کنن. بهشون لبخند می زنم و اونها هم پاسخ می دن. و بعد چشمم به راهرو می افته...همه جا تمیز شده. جلو می رم. آروم آروم. به بردها نگاه می کنه. شیشه ها رو انداختن. بازم جلو می رم. روی زمین به دنبال خرده شیشه ها می گردم. خاطرات اون شب به ذهنم هجوم می یاره. دیوانه کننده هست. درهای حسینیه بستن.

زیاد شلوغ نیست. دو سه نفر از بچه ها دارن راهرو رو آبپاشیو جارو می کنن.

-بچه ها کمک نمی خواید؟

جای جاروها رو نشونم می دن. باید خودمو به کاری مشغول کنم وگرنه داغون میشم. اینجا نمی شه فریاد زد. جارو می کنیم و خاک می خوریم! گوشه و کنار حسینیه هنوز خرده شیشه پیدا می شه. صدای فریادشون رو می شنوم. کر کننده هست.

-بچه ها خیلی حواستون به خرده شیشه ها باشه حتما جمع شن کسی دست و پاش زخمی نشه

نباید فکر کنم.

یک دو سه. دو سه...دارن بلندگوها رو امتحان می کنن...با بچه ها می خندیم. می گم ظاهرا ذکر جدیده. یاد بیوتن افتادم. با هم بلند بلند تکرار می کنیم. همه ذکر جدیدو دسته جمعی داد می زنیم!

-یک دو سه سه دو یک...

می خندیم اما می فهمم اونها هم دارن از چیزی فرار می کنن.

بی تو ای صاحب الزمان....حسین حسین...داداشمون حسابی زده زیر آواز.

عکاس جدید کانون دنبالم می یاد. می گه آروم وایسم تا از جارو کردنم عکس بگیره. پایین شلوارو چادرم پر از گل شده! می گم این ریختی؟ با هم می خندیم.

نباید فکر کنی. بعد بعد بعد....

همه جا پر از خاکه. مگه چند وقته کسی اینجا پا نذاشته؟؟؟...نه، نباید فکر کنی...

همه جا رو جارو کردیم. سیره نبوی رو آوردم. به کتاب نگاه می کنم ولی چیزی نمی بینم. چشمم به راهرو می افته. دیگه نمی تمونم بغضمو کنترل کنمو اشکام بر روی صورتم آروم آروم جاری می شه. نجمه نجمه...

می خوام فریاد بزنم...فکر کردم اگه بی تو ای صاحب الزمانو بذارم آروم می شم.

-بی تو ای صاحب الزمان...

خاموشش می کنم. نمی تونم.

ساقی کجایی. باید با یکی حرف بزنم.

یکی که کنارم نشسته به حرفم می گیره. حرف می زنم فقط برای اینکه حرف بزنم. هر چند نمی فهمم چی می گم.

درها رو باز کردن. وارد می شیم. چشمم به قتلگاه می افته.  تموم اونشب جلو چشمام ترسیم میشه...ناخودآگاه دستمو بر روی سینه می ذارم و سلام می دم.

-السلام علیکم یا شهدا

 

 

راه می افتم. می ایستم. راه می افتم. می ایستم...داغونم.

نجمه جانم؟...دیگه نمی شه فکر نکرد...

 

 

 

 

نوشته شده توسط رها  | لینک ثابت |

حبیب بن مظاهر سه شنبه 1 مرداد1387 4:57 PM

حبیب بر سفره نشسته که زنگ در خا نه اش را می زنند. گویی نامه ای رسیده است. همسرش نامه را می گیرد و باز می کند...مهر حسین بر روی نامه نمایان می شود...

نامه را به حبیب می دهد. به پایین نامه نگاه کرد و جای امضا را می بوسد. و آرام و شمرده شمرده نامه را می خواند. حسین یاری می خواست و حبیب به کربلا و شهادت دعوت شده است.

حکومت وقت از آن بزید بن معاویه هست. خفقان و رعب و وحشت همه ی شهر و حتی درون خونه ها را در برگرفته. حتی زن به شوهر و شوهر به همسرش اعتماد ندارد.

حبیب باید مطمئن شود.

مرد: حسین را یاری نخواهم کرد.

زن: ولی این فرزند پیغمبرهست که از تو تقاضای یاری کرده.

مرد: دعوتش را پاسخ نخواهم داد.

زن بلند می شود و چادرش را بر سر می اندازد...

زن: پس من دعوتش را اجابت خواهم کرد. و به سوی در می رود.

زن قابل اعتماد هست.

حبیب: بایست. من خواهم رفت.

بیرون خانه اش یکی از دوستان قدیمی اش را می بیند. از حبیب رنگ طلب می کن. رنگی سیاه تا سفیدی موهایش را بپوشاند.

حبیب: آیا می خواهی رنگی را نشانت دهم که تا ابد موثر باشد؟! حبیب از حسین می گوید و مرد اشک می ریزد و این چنین مرد نیز حبیب را همراهی می کند. حسین (ع) منتظر هست و یاری می طلبد.

 

 

به غلامش سپرد تا اسبش را به جایی در خارج از شهر ببرد و منتظر بماند و خودش از بیراهه می رود...اندکی دیر می رسد. از دور غلامش را می بیند که گویا با اسب نجوا می کند. نزدیکتر می رود تا صدایش را بشنود. غلام گریه می کند. و اسب هم

غلام: ای اسب اگر حتی ارباب هم نیاید هر دو با هم به سوی حسین بن علی خواهیم رفت. مدت هاست این لحظه را به خواب می بینم.

حبیب تا غلام را بدین حال می بیند آزادش می کند و می گوید:

آزادی به هر جا که می خواهی بروی. غلام می خواهد که با حبیب به سوی کربلا رود. هر دو سوار بر اسب حرکت می کنند.

 

هنوز یکی از پرچمهای حسین (ع) پرچمدار ندارد. یاران باز نزد آقا می آیند و تقاضا دارند که مسولیتش را بر عهده ی یکی از آنان بگذارد. امام آقا همچنان منتظر است.

سواره ای از دور نمایان می شود. سپاهیان صف می بندند. حبیب از میان یاران به سوی حسین (ع) می آید. صاحب آخرین پرچم.

زنی ندا می دهد.

برادرم کیست که به جمع ما اضافه شده؟

حسین (ع): حبیب است.

زن شادمان می شود و دعایش می کند. و حبیب می گرید...

آیا این زن همان زینب مدینه هست؟ علی کجایی تا غربت دخترت را ببینی؟

 

 

السلام علیک یا ابا عبدالله

 

نوشته شده توسط رها  | لینک ثابت |

مادر... چهارشنبه 5 تیر1387 11:31 AM

مادرم تمومه عشقه

شمس نور مشرقینه

 

چاره ی درد دو عالم

دست ام حسنینه

 

 

تولد حضرت زهرا و روز مادر رو بسی تبریک می گوییم.

راستی روز مادر می خواین چه هدیه ای رو به مهربونترین مادر دنیا بدین؟

 

نوشته شده توسط رها  | لینک ثابت |

دردی کشان یکرنگ جمعه 24 خرداد1387 11:21 AM
   شراب بیغش و ساقی خوش دو دام رهند

که زیرکان جهان از کمندشان نرهند

من ار چه عاشقم و رند و مست و نامه سیاه

هزار شکر که یاران شهر بی گنهند

جفا نه پیشه درویشی است و راهروی

بیار باده که این سالکان نه مرد رهند

مبین حقیر گدایان عشق را کاین قوم

شهان بی کمر و خسروان بی کلهند

بهوش باش که هنگام باد استغنا

هزار خرمن طاعت به نیم جو ننهند

مکن که کوکبه ی دلبری شکسته شود

چو بندگان بگریزند و  چاکران بجهند

غلام همت دردی کشان یکرنگم

نه آن گروه که ازرق لباس و دل سیهند

قدم منه بخرابات جز به شرط ادب

که سالکان درش محرمان پادشهند

جناب عشق بلندست، همتی حافظ

که عاشقان، ره بی همتان به خود ندهند

نوشته شده توسط رها  | لینک ثابت |

دلتنگ حسینیه شنبه 28 اردیبهشت1387 6:7 PM
امشبم بازم مراسم تو حسینیه نیست

الان که از دانشگاه می یومدم خونه، دیدم در حسینیه بازه ولی یه چنتا مامور و یه چنتا از برادرهای کانون جلو درشن.

تا به خودشون بیان رفتم تو اونا هم زیاد گیر ندادن! از اول راهرو حسینیه خواهران و برادران تور سیمی گذاشته بودند تا کسی وارد نشه و روی زمین هنوز پر از شیشه بود هنوز اینورو اونور لنگ کفش هم دیده می شد.

تازه فهمیدم چقدر دلم برای حسینیمون تنگ شده بود...

در آخر حسینیه قسمت برادران  کلا جدا شده بود و هنوز روی زمین افتاده بود. هنوز غرفه ها برپا بودند. از چی گفته بود؟

از اعتکاف. غرفه ی اولی پر از پوسترهای اعتکاف بود...شاید آخرین دل نوشته هایی که شهید مهدوی خونده. یا شهید علوی یا شهید...

باز به ته حسینیه نگاه کردم. شنبه شب...

سعی کردم وجود آقامون رو تصور کنم. سعی کردم آسمانی شدن رفقامون رو تصور کنم. از همون جا بود که به عشقشون رسیدند. 

هنوز صدای ناله ها رو می شنوم...فریاد یا حسینو...یادمه...انگار که همون لحظه بود...فاطمه همین جا خوابیده بود...داشت درد می کشید ولی می خندید...دردشو از نگاش خوندم. چقدر خنده هاش دلنشین بود...حتی صدای آمبولانس ها رو میشنوم...و سید با لباس بلند و سفیدش...غم تو نگاش موج می زنه. انگار همه ی دنیا رو ازش گرفته باشند!!

هنوز بوی غربت میاد. دلم گرفت.

عمو ساتیار...

 اینجا حکوت نظامیه دخترم. نباید بمونی...

پس به امید دیدار ای قتلگاه شهدا...

 

نوشته شده توسط رها  | لینک ثابت |

شب پرواز چهارشنبه 11 اردیبهشت1387 4:54 PM

قبلا ها یه جا داشتم که با زدن حرف دلم یکم از باری رو که روی دوشم حس می کردم رو سبک می کردم.

اما حالا دیگه تنهام...

شاید قراره قبل از ظهور، ماها درد غربت رو حس کنیم.

و به جان پذیراییم که غربت، همراه همیشگی ما در طول تاریخ بوده است...

خدایا ما را در راه خودت و در رکاب مهدیت ثابت قدم نگه دار...

خدایا غم روی دلم سنگینی می کنه، کمکم کن...

می دونید آقا سید (سید محمد انجوی نژاد) بعد از پریدن چهاردهمین کبوتر مجلس امام حسین چی گفتن؟


 آقا سيد :

و امشب راضیه کشاورز هم پر کشید . جلسه اهل بیت باید هم ۱۴ شهید بده.

و من آنقدر بغضم سنگین است که بعد از ۳ ساعت زار زدن هنوز باز نشده.

 

 

 این یکی از همه دردناک تر بود.

۱۸ روز در کما به نیت مادرمون بود اونهم دقیقا با سینه ای خورد شده و پهلویی پاره شده و ۱۸ روز خس خس نفسهای دردناک و .......

دیگه نمی خوام چیزی بگم.

یا حسین

نوشته شده توسط رها  | لینک ثابت |

این هم بگذرد... سه شنبه 21 اسفند1386 10:23 PM

 

خدا دلم بد گرفته

آخه خدا جونم


دلربایی همه آن نیست که عاشق بکشند * خواجه آنست که باشد غم خدمتکارش


خستم


خوش به حال اونهایی که رفتند و راحت شدن


دل بر دلدار رفت

جان بر جانانه شد

 

نوشته شده توسط رها  | لینک ثابت |

زندگی سه شنبه 7 اسفند1386 11:29 PM
دو روز مانده به پایان جهان تازه فهمید که هیچ زندگی نکرده است.
تقویمش پر شده بود و تنها دو روز تنها دو روز خط نخورده باقی مانده بود. پریشان شد و آشفته و عصبانی. نزد خدا رفت تا روزهای بیشتری از خدا بگیرد. داد زد و بد و بیراه گفت. خدا سکوت کرد. جیغ کشید و جار و جنجال راه انداخت خدا سکوت کرد آسمان و زمین را بهم ریخت خدا سکوت کرد به پر و پای فرشته ها و انسان پیچید خدا سکوت کرد کفر گفت و سجاده دور انداخت خدا سکوت کرد.

دلش گرفت و گریست و به سجاده افتاد خدا سکوتش را شکست و گفت عزیزم اما یک روز دیگر هم رفت. تمام روز را به بد و بیراه و جار و جنجال از دست دادی تنها یک روز دیگر باقی است بیا و لااقل این یک روز را زندگی کن.

 لا به لای هق هقش گفت اما با یک روز...با یک روز چه کار می توان کرد؟

خدا گفت آن کس که لذت یک روز زیستن را تجربه کند گویی که هزار سال زیسته است و آنکس که امروزش را در نمی یابد هزار سال هم به کارش نمی آید و آنگاه سهم یک روز زندگی را در دستانش ریخت و گفت حالا برو و زندگی کن

او مات و مبهوت به زندگی نگاه کرد که در گودی دستانش می درخشید اما می ترسید حرکت کند می ترسید راه برود می ترسید زندگی از لای انگشتانش بریزد قدری ایستاد...بعد با خودش گفت وقتی فردایی ندارم نگه داشتن این زندگی چه فایده ای دارد بگذار این مشت زندگی را مصرف کنم.

آن وقت شروع به دویدن کرد زندگی را به سر و رویش پاشید زندگی را نوشید و زندگی را بوئید و چنانی به وجود آمد که دید می تواند تا ته دنیا بدود می تواند بال بزند می تواند پا روی خورشید بگذارد می تواند...
او در آن یک روز آسمان خراشی بنا نکرد زمینی را مالک نشد مقامی را به دست نیاورد اما...

اما در همان یک روز دست بر پوست درخت کشید روی چمن خوابید کفش دوزکی را تماشا کرد. سرش را بالا گرفت و ابرها را دید و به آنها که او را نمی شناختند سلام کرد و برای آنها که دوستش نداشتند از ته دل دعا کرد.
او در همان یک روز آشتی کرد و خندید و سبک شد... لذت برد و سرشار شد و بخشید و عاشق شد و عبور کرد و تمام شد...
او همان یک روز زندگی کرد اما فرشته ها در تقویم خدا نوشتند او در گذشت کسی که هزار سال زیسته بود !!

نوشته شده توسط رها  | لینک ثابت |

پایان می گیرم... پنجشنبه 13 دی1386 9:39 PM
خورشید از سینه ی دریا سر زده است و من در حالیکه،

همه ی بودنم،

تمام زندگی ام،

به یک نگریستن مطلق بدل شده است،

چشم در قلب مذاب خورشید دوخته ام و

 همچون شمع،

که در نگریستن خویش، قطره قطره می میرد،

من در این نگریستن خویش، مذاب می شوم و

 محو می شوم،

و پایان می گیرم...

 

نوشته شده توسط رها  | لینک ثابت |

فقط خدا چهارشنبه 5 دی1386 8:53 PM

 

فقط و فقط خداست که صادقه،

همیشه و تا آخرش باهات می مونه،

 واسه خودت می خوادتت،

 باهات صافه صافه،

 درکت می کنه و

 هر غلطی کنی باز می بخشتت و

 

 

 خدای من...

 

*چقدر خدایی بهت می یاد *

 

 

 

 

 

 

نوشته شده توسط رها  | لینک ثابت |

بوسه ی پروانه پنجشنبه 8 آذر1386 11:41 AM

 

پروانه به شمع بوسه زد و بال و پرش سوخت


بيچاره از اين عشق سوختن آموخت


فرق من و پروانه در اين است


پروانه پرش سوخت ولي من جگرم سوخت

نوشته شده توسط رها  | لینک ثابت |

فرشته ی آسمانی جمعه 25 آبان1386 5:59 AM

حضرت زهرا (س):

{ بارالها! جایگاهم را می بینی و کلامم را می شنوی و بر تمامی کارهایم اشراف داری و بر آنچه در وجودم می گذرد آگاهی...

و تو پروردگاری هستی که گناهان را می بخشی.

به غیر از من کسانی را می یابی که عذاب کنی ولی من جز تو آمرزنده ای نمی یابم و تو از عذاب من بی نیازی و من نیازمند رحمت و لطف تو هستم...

پس به سبب نیازمندیم به تو و بی نیازیت از من و قدرت و تسلطت بر من از تو می خواهم که این دعایم را دعایی قرار دهی که نزدیک به اجابت باشد...}

وقتی رسول خدا از ایشان می پرسند که دخترم اکنون فرشته ی وحی در کنار منه و از جانب خدا پیام آورده که هر چه بخواهی تحقق پذیرد، درخواستت از پروردگارت چیست؟

و حضرت فاطمه می فرمایند:

{ لذتی که از خدمت به خدا می برم مرا از هر خواهشی باز داشته، مرا حاجتی جز این نیست که پیوسته ناظر جمال زیبا و والای خداوند باشم. }

 

شاید به خاطر مسئله ی لطافت روحی و شدت عواطف، شکوه عبادت در خانم ها بیشتره و شاید به همین علت باشه که در میان همه ی شخصیت های قرآنی، فقط عبادت حضرت مریم توصیف شده و در احادیث قدسی هم صفت عبادت در میان ائمه بیش از همه راجع به حضرت زهرا گفته شده.

* و این خطاب خداوند به فرشتگان راجع به حالت عبادت ایشان درباره ی هیچ یک از ائمه نیامده...

** وقتی زهرا در محراب می ایستد، همچون ستاره ای برای ملائکه آسمان می درخشد. و خداوند به ملائکه می فرماید:

ای ملائکه بنگرید به بهترین بنده ی من فاطمه او در مقابل من ایستاده و از خوف من تمامی وجودش می لرزد و با تمامی حضور قلبش به عبادت من روی آورده...** 

 

نوشته شده توسط رها  | لینک ثابت |